دوید و دوید، رفت و رفت، خواند و خواند، آموخت و آموخت اما...
دوید و دوید اما نرسید به آنچه باید.
رفت و رفت؛ اما نه به راهی که مقصد او باشد .
خواند و خواند؛ برگ برگ آفرینش جهان را اما نیافت آنچه شاید.
آموخت و آموخت؛ تا آنجا که بدان رسید که به او قرار نمی دهد آنچه می یابد.
آنچه از دنیا گرفته بود به او آرامش نمی داد و هنوز در پس پرده رازهایی را حس می کرد که خود را یارای در یافتن آنها نمی دید!
که به ناگاه از غیب ندا داده شد:
- بخوان
- (او کیست ؟) چه بخوانم؟ من که خواندن ندانم؟
- به خوان تو می توانی!
و به او آموخت آنچه را نمی دانست... . آری به او نمایانده شد آنچه را نمی دید.
آری ای فرزند آدم
بدان که همه چیز آنچه با این چشمهای ظاهر می بینی نیست.
تو چه دانی که در پس پرده چه غوغایی هست؟
و چنین بود که ندای غیب آمد تا این علم ناقص بشر را کامل کرده و جهت دهد. تا به او بیاموزد که :
از کجا آمده است؟
ز چه رو آمده است؟
و به کجا خواهد رفت.
..................................................؟؟؟؟